سپتامبر 24, 2009 با فاطمه رسولی

نوشتاری بر رمان “از شیطان آموخت و سوزاند” اثر ” فرخنده آقایی”

تلخ، عین حقیقت

     کتاب جایزه گرفته است. برنده هفتمین دوره جشنواره منتقدین و نویسندگان مطبوعات شده است. همین کافی است تا مشتاق شوی که کتاب را بخوانی. و وقتی هم که متوجه می شوی چاپ اول کتاب را خود مولف چاپ کرده، دلت می خواهد بفهمی چرا هیچ ناشری حاضر نشده برای بار اول این کتاب را چاپ کند؟ آیا این کتاب واقعا لایق جایزه بوده است؟ کتاب 311 صفحه است. از همان ابتدای مطالعه کتاب متوجه می شوی که نویسنده برای نوشتن رمانش از تکنیک روزنوشت استفاده کرده است. یعنی اینکه هنگام خواندن کتاب احساس می کنی در حال خواندن یک دفتر خاطرات هستی. استفاده از این تکنیک کار ساده ای نیست.اما “آقایی” به خوبی توانسته است در همین خاطرات روزانه از عناصر داستانی استفاده کند و شخصیت هایش را بپروراند. “از شیطان آموخت و سوزاند” روایت زندگی زنی میانسال است.به عبارتی دیگر، خواننده این رمان درحال خواندن خاطرات قریب به 2 سال از زندگی زنی چهل و چند ساله است. او مسیحی است،هرچند برای ازدواج با یک مرد مسلمان،مسلمان شده اما همچنان مسیحی است.او سالها خوب زندگی کرده و سالها در شرکت های بزرگ خارجی کار کرده است و یک زندگی مدرن و مرفه داشته است. اینقدر که کارهایی از قبیل مانیکور کردن ،اگر برای دیگران کاری غیر ضروری است برای او اینطور نیست. او از همسرش جدا می شود و “پدر و پسر مسلمان باید باهم زندگی کنند.” کسی را ندارد. مادرش در مراکز روانی زندگی می کرده و مرده است. بعد از طلاق و بازگشت به ایران یک بی خانمان مطلق است. کسی او را نمی پذیرد. مدتی در مراکز بهزیستی و روانی زندگی می کند .و بعد قریب به یک سال و نیم را در کتابخانه فرهنگسرای اندیشه می گذراند. بزرگترین مساله او “مکان” است او بی خانمان است و تنها به دنبال جایی می گردد تا بتواند مستقل زندگی کند و درس بخواند. او مهارت های زیادی دارد،مثلا انگلیسی و فرانسه را کامل صحبت می کند. و همواره در تلاش است تا مهارتهایش را بیشتر کند. تقریبا در تمام کلاس های فرهنگی و هنری فرهنگسرا شرکت می کند. شما با یک آدمی که از ابتدای وجودش بی مکان بوده است طرف نیستید.

 ”آقایی ” با نوشتن این شخصیت تصور ما را از آدم های بی مکان و آدمهایی که با مشکلات حاد اقتصادی روبرو هستند ، بهم می زند.او یک زن مدرن و باسواد است که به شدت به زندگی گذشته اش علاقه مند است و سعی دارد با تمام مشکلاتش ، زندگی قبل خود را حفظ کند. اما واقعیت قوی تر از این حرف ها ست. واقعیت او را به جایی می رساند که خیل راحت تر از قبل پول غذایش را از دیگران می گیرد .کاری که برایش خیلی سخت بود. “از شیطان آموخت و سوزاند”،شرح بی رحمی است. شرح نبود مهربانی است. شرح این است که من و تو فقط برای دو روز دوست هستیم. گاهی مسئولیت های خانوادگی نمی گذارند ما به دیگران کمک کنیم و گاهی مقررات.بگذریم از روح خبیث انسان هایی که هر لحظه دنبال فرصتی هستند تا ثابت کنند آدم نیستند.

   کتاب را که دستت می گیری اوایل از خودت می پرسی،برای چه باید شرح بدبختی هر روز یک نفر را بخوانی؟ برای چی باید لیست خرید و بدهکاری و بستانکاری یک نفر را هر روز بخوانی؟ اما کتاب علی رغم اینکه کمی خسته کننده است، آنقدر کشش دارد که از خیر خواندنش نگذری. علاقه مند می شوی ببینی آخر این دفتر خاطرات خوش است یا با غم تمام می شود. و وقتی به صفحه آخر می رسی ،متوجه می شوی که، هیچکدام. با وجود اینکه در آخر داستان زن اتاقی داردو با پول تدریس خصوصی زندگی اش را می گذراند، اما هر لحظه ممکن است همه چیز را از دست بدهد. شاید بدست آوردن یک مکان موقتی تو را شاد کند اما نه آنقدر که بخواهی بهپایان کتاب را شاد بنامی. پایان کتاب پر از تعلیق و بلاتکلیفی است.هم برای شخصیت داستان و هم برای توی خواننده که نویسنده با خیلی از باورهایت بازی کرده و بهت نشان داده است که خوبی کردن خیلی سخت تر از آن چیزی است که فکر می کنی.

    در حین خواندن داستان ، توقع داشتم ” آقایی” شخصیت هایش را آنچنان با نوشته های شخصیت اصلی و گفتگو ها و افکارش بسازد که توی ذوقم بزند. انتظار داشتم پرش های زمانی اش برای نشان دادن گذشته و علت بی خانمان شدن شخصیت اصلی داستان آنقدر ساده باشد که مرا از خواندن کتاب باز دارد.اما “آقایی” چنان هنرمندانه تو را غرق در درگیریهای روزانه و مشکلات و لیست خرید روزانه و دغدغه های  شخصیت اش می کند که تو وقتی از گذشته اش می خوانی احساس می کنی آن را می دانستی واین گذشته و این شخصیت ها خیلی راحت و هنرمندانه روی ذهنت می لغزند و ماندگار می شوند.

   ” از شیطان آموخت و سوزاند” از آن رمان هایی است که رو ح تو را رنج می دهد. تو را با درد درگیر می کند . بعد از خواندن این رمان یک تلخی با تو همراه می شود.

سپتامبر 17, 2009 با فاطمه رسولی

یک 40سانتی 5/3 میل


نگاهش می کنم.از 12 ظهر به بعد نشسته و از جایش هم جم نخورده است.حالم از این حالت بهم می خورد. از این حالتش که همین جوری نشسته و دارد این کار رو انجام می دهد.می دانم، می دانم که می خواهد زودتر تمام بشود و به خاطر همین الان هم که غروب شده از جایش بلند نمی شود.اما هر کاری می کنم از این حالت حالم بهم می خورد.
نگاهش می کنم. می روم و یک بالش می آورم، بالش را با دو دستم بالا می گیرم و می گویم:
-‌ پاشو،یالا
از بالای عینکش نگاهی به من می اندازد و می گوید:
- من الان دو ترم دیگه کلاس نمی رم.
- چه ربطی داره؟!تو کمربند آبی داری. پاشو، چند تا ضربه بزن . تمرین کن وگرنه یادت می ره ها!
مواد اولیه کارش را یک دور ، دور انگشتش می پیچد و می گوید:
- نچ… نمی شه ، اینو باید زودتر تموم کنم.
از حرصم و یا شاید هم از شدت بد آمدن، بالش را صاف پرت می کنم وسط کارش که آن یکی مواد اولیه کارش را بالامی گیرد وبا غیظ می گوید:
- الاغ…داشت می رفت توی چشمم!
و جواب من ، شانه بالا انداختنی بود بی قید
×××
نگاهش می کنم. سرما خورده است.دقیقه به دقیقه دماغش را بالا می کشد. صدایی که از انجام این حرکتش تولید می شود صدای دلنشینی نیست. پیش خودم فکر می کنم لابد به دماغش شلنگ آب وصل کرده اند که اینقدر با قدرت و محکم این حرکت را انجام می دهد. اما خودش عین خیالش نیست. انگار نه انگار دقیقه به دقیقه صدای بالا کشیدن آب دماغش روی مغز ما پیاده روی می کند. نه… چون آب دارد، بهتراست بگویم: روی مغز ما جت اسکی بازی می کند.
یک 5/3 میل 40 سانتی بر می دارم .روبه رویش می ایستم. پای چپم را می گذارم عقب و پای راستم را می گذارم جلو. دست چپم را می گذارم پشتم. مثل یک اشراف زاده انگلیسی با نوک شمشیرم می زنم به حاصل نیمه کاره کارش که حالا دیگر بلند شده بود. با صدای “آلن دلن” می گویم:
- بیا بجنگیم.
از بالای عینکش بهم نگاه کرد. طرز نگاه کردنش طوری بود که احساس کردم از روز ازل یک مگس مزاحم آفریده شدم. دماغش را بالا کشید و گفت:
- دیوونه ی مسخره.
شروع می کنم به این پا و آن پا شدن که مثلا یعنی رقص پا.شمشیر خوش دست 40 سانتی متری ام را تکان می دهم و یا صدای آلن می گویم:
- من به لویی نمی گم،بیا بجنگیم ریشیلیو. راستی به لویی چنم نباید بگم ؟ پانزدهم یا شانزدهم ؟
- دوتا از زیر…
یک عطسه
- دوتا از رو…
- با اینکه این یه بی عدالتی محضه، چون قطر شمشیر من 5/3 میلی متر و مال تو 4 میلی متر .اما باکی نیست ،من ماهرترم. بیا بزدل ،پاشو ای ریشیلیو ترسو.
برای گقتن جمله آخر خیلی به خودم زور آوردم تا صدای آلن را بم تر و خشمگین تر کنم. یک بار دیگه شلنگ به دماغش وصل شد و بعد با خونسردی کامل گفت:
- لطفا… خفه شو و اینقدر هم مثل اسفند رو آتیش بالا و پایین نپر.
مثل یک شمشیر زن واقعی که از شروع شدن یک نبرد جذاب مایوس شده باشد، شمشیرم را به کناری انداختم و گفتم:
- تو می ترسی بزدل … آهان… نکنه مهارت هات رو از دست دادی ریشیلیو؟
داشت زمزمه می کرد:
- دوتا از رو…
بالا می کشد با یک تک سرفه
- دوتا از زیر..
دلن وار گفتم:
- راستش رو بگو .تو می ترسی. از اینکه من شمشیر باز ماهریم داری می لرزی..
- فک کنم یه متر شده. اگه یه متر دیگه هم بهش اضافه کنم ، تموم می شه.
با آلن دلن خداحافظی می کنم و می گویم:
- اه… برو گمشو بابا… چند روزه نشستی اینجا و عین خاله پیرزنهایی که شبای زمستون زیر کرسی می شینن و بافتنی می بافن ، هی می گی :20 سانتی متر شد…50 سانتی متر شد. نیم متر دیگه ببافم. وای… کی می شه اینو بدم بهش؟ که چی مثلا؟ آقا نمی تونن تشریف ببرن یه شال گردن بخرن؟
نگاهی از بالای عینکش که حالا تا نوک دماغ سرخش پایین آمده بود، به من انداخت. نگاهی عمیق و عاقل اندر سفیه. بعد دوباره مشغول بافتن شد و گفت:
- چرا… می تونه اما من می خوام بهش هدیه بدم.
- خب یه دونه بخر بهش هدیه بده. چه کاری چند روزه نشستی اینجا و خودت رو پیچوندی بین یه 40 سانتی 4 میل و 4 تا کلاف سایه روشن؟
اینبار حتی زحمت انداختن یک نگاه عاقل اندر سفیه به من را هم ، به خودش نداد و گفت:
- فرقش اینه که وقتی شال گردن رو انداخت گردنش، کلی به یادمه و هر جا بره با افتخار می گه خانومم با فته.
دیگه واقعا در شرف بالا آوردن بودم. با حالت کسی که خیلی حالت حال بهم خوردن دارد گفتم:
- پس باید بهش بگی که تا قبل از عقدتون به هر چی کاموا و و کلاف و میل بافتنی و چیزهایی از این قسم بود، فحش های ناجور می دادی. آخه این همه تغییر هم افتخار داره.
قبل از اینکه دماغش را بالا بکش، تک سرفه ای کرد و با آرامش گفت:
- امروز نمی فهمی.

سپتامبر 8, 2009 با فاطمه رسولی

  در بررسی رمان “بیوتن” نوشتۀ رضا امیر خانی

 به دنبال  وطن یا وتن

       ”و دیگر آسمان را نخواهی دید” این جمله تلنگری است که هر چند گاه یکبار در آخرین رمان رضا امیر خانی تکرار می شود و ذهن خواننده را می لرزاند .   بیوتن رمان 480صفحه ای امیر خانی شرح زندگی رزمنده ای است  که آرمانهایش را در جامعه خود نمی جوید، پس تصمیم می گیرد برای دستیابی به آرمانهایش  به سرزمینی دیگر مهاجرت کند . آمریکا کشور مقصد او است .مرکز سرمایه داری و کشوری که  در آن مردمانش تنها وتنها پول را می بینند و از پول برای خود بت ساخته اند. هنگامی که ارمیا (شخصیت اول داستان)پا به درون آمریکا می گذارد با آسمانی روبرو می شود که برای دیدنش باید رنج ها بکشد.هم به دلیل ازدیاد سازه های انسانی و هم به دلیل اینکه در مرزهایی که همه بت پول را می پرستند جایی برای آسمان وجود ندارد. با مجسمه هایی انسان نما روبرو می شود که در مرکز پول و سرمایه داری برای اندکی پول ساعتها بی حرکت و بی سخن و حتی بی نگاه ، گوشه ای آرام می گیرند. ارمیا به “سرزمین فرصت ها می آید” تا خودش باشد. او آرامش ندارد.  سفر به آمریکا و خودش بودن هم آرامش را به اوهدیه نمی دهد . چون ارمیا در آمریکا  با درد بزرگتری روبرو می شود و آن درد شریعت است. در میان هموطنان مسلمانی است که از هموطنی تنها زبانی نصف و نیمه فارسی دارند و آنها از اسلام هر آنچه را که خواسته اند پذیرفته اند .همسایه ها و حتی آرمیتا(دختری که ارمیا به او علاقه مند است)  بی دین یا منکر خدا نیستند ، آنها مسلمانانی هستند که دین را نفهمیداند .تمام دنیای ارمیا در آمریکا دغدغۀ شریعت می شود.  

   آخرین رمان امیر خانی  مانند یک دایره  است. دایره ای که از هجرت شروع می شود و به هجرت هم ختم می شود. بیوتن داستانی بدون گره و شاید بتوان گفت تنها یک  سلسله اتفاق است.اگر شکست توالی زمان  و پرش ذهنی در جریان داستان وجود نداشت ،شاید طولانی بودن  رمان خواننده را آزار می داد. گاهی اوقات بیوتن شبیه یادداشتی می شود که نویسنده اش در آن   درد دل هایش را بیان می کندو حرف های ناگفته اش را می زند .  گرچه این  امر در داستان نویسی ، امری طبیعی و بجا است،  اما چنان در بیوتن پررنگ می شود  که گاهی خواننده داستان خوانی را فراموش می کند  .

   این کتاب حرف های بسیاری برای گفتن دارد ، چه برای کسانی که با فکر و عقیدۀ امیرخانی همرا ه هستند  و چه کسانی که  با نویسندۀ این رمان هم عقیده نیستند.  علت این امر به جز مطلب فوق، زبان قدرتمند و قلم توانا و روان امیر خانی است. وهمین قلم امیر خانی و بازی زبانی او بزرگترین حسن این داستان است  . امیر خانی در این داستان نشان می دهد بر خلاف شعر مولانا اغلب اوقات هم زبانی بهتر از همدلی است. بنا به عقیدۀ نویسنده  آمریکا مثال بابل در زمان ارمیای نبی در عهد عتیق است. مرکز بهم ریختگی زبانها و تشویش زبان .

     ارمیا در آمر یکا می بیند که نه تنها باید زبان مادریش را تغییر بدهد، بلکه باید مادر وپدرش را هم تغییر دهد . درواقع این عبارت این مفهوم را القا می کند ، که تغییری اساسی و   ریشه ای  در سطحی گسترده می بایست حاصل شود تا  حیات در آمریکا  امکان پذیر شود و چه تعییری مهم تر و اساسی تر از تغییر پدر و مادر، که در واقع این خود کنایتی است به اوج تغییر. در نتیجۀ همین تغییر زبان است که فرهنگ هم تغییر می کند.در غربتی که زبانهای متفاوت،  فرهنگ ها ، ریشه ها و عقاید متفاوت  وجود دارند، حرف مشترک ارمیا و سیا هها و سیلورمن ها که نهایت غریبگی در آمریکا و این نظام سرمایه داری هستند ، عبارت مهملی می شود که در هیچ زبانی جای ندارد. در واقع زبان کارکرد اصلی خود را از دست داده است.دیگر با زبان نمی توان رایطه ای  موثر برقرار کرد.با وجود گستردگی  زبان های معنا دار در یک مکان ، تنها با عبارت مهمل ” آلبالا لیل والا ” می توان باافرادی معدود  احساس همدردی کرد.البته این نگاه به  جمله، نگاهی ارتباطی است .اما خود نویسنده نظر دیگری را در رمانش بیان می کند. نویسنده معتقد است، که این عبارت همان  جملۀ “البلاء للولاء” است که به گوش ارمیا   مهمل می رسیده است. به پندار نگارندۀ این سطرها همین عبارت حرف اصلی  رمان است.عبارتی که به محض ورود ارمیا به آمریکا زمین وزمان این جمله را در گوشش فریاد می زنند. ولی او در اواخر داستان  است که متوجه معنی این عبارت می شود و تا قبل از این، آن را عبارت مهملی می داند ،که میان او و تعدادی دیگر رابطه ای را بر قرار کرده است.

  امیر خانی در این کتاب آمریکا را درست مانند یک سیاح  توصیف کرده است و خودش هم می  داند که ممکن است خواننده تصورکند در حال خواندن سفرنامه است . اما دلیل اصلی سفر سه نفره ارمیا و آرمیتا و خشی(شخصیتی که نماد پول پرستی در داستان است) به لاس وگاس نه نوشتن سفرنامه بلکه بیشتر به این دلیل است که ارمیا لحظه ای در کازینو بلغزد و  روزهای بعد   به تقاص همین لغزش  از مسئولیتی که در بارۀ ذبح حلال گوسفندان به عهده گرفته است، باز بماند.

     شخصیت های بیوتن شخصیتهایی flat  یا ساده هستند و هیچ گونه پیچیدگی خاصی ندارند .ارمیا   شخصیت اول این داستان    انسانی منفعل است.  نویسنده این شخصیت را اینگونه خلق کرده است تا او را  هر کجا که می خواهد  بکشاند .حتی سر سفره عقد با دختری که  تنها با ده جمله به این نتیجه رسیده است که می تواند با او زندگی کند. حتی بر سر سفره عقدی که عاقدش یک پژوهشگراسلام شناس آمریکایی است نه حتی یک مسلمان آمریکایی . ارمیا  با آرمیتا که او هم شخصیتی کاملا ساده و به دور از هر پیچیدگی دارد، رابطه برقرار می کند، آن هم نه رابطه ای معمولی ، رابطه ای عاشقانه که قرار است به ازدواج منتهی شود و وجود معشوق دلیلی می شود بر دیگر دلایل ارمیا تا به آمریکا سفر کند.بزرگترین ضعف  رمان بیوتن  رابطه ارمیا و آرمیتا است. نویسنده می توانست از این رابطه بهره بیشتری ببرد. خواننده نه تنها از رابطۀ ارمیا و آرمتیا به عشق نمی رسد، بلکه تا انتهای داستان بارها علت وجود آرمیتا را از خود جویا می شود.وجود آرمیتا برای بروز یک سری اتفاق در داستان و درنتیجه، پیشبرد داستان توسط این اتفاقات و  جلو رفتن جریان داستان لازم است. اما امیر خانی تنها به همین نکته توجه کرده است و خواننده را که ،نقش “مهتاب” را در زندگی “علی” و در داستان “من او ”   به یاد دارد ،سردرگم و گیج می کند. شاید هم خود به  انفعال  آرمیتا واقف است، که در کتاب می آورد:«  …اما نویسنده می گوید معماری همه ازدواج ها همین گونه است . هر زنی رازی است. ازدواج، کشف این راز نیست ،معماری این راز است. برای بچه مسلمان هایی مثل ارمیا این معماری پیچیده تر است.یعنی راز پیچیده تر است.به دلیل چشم و گوش بسته شان .اصلا سر همین است که شیخ صنعان  عاشق دختر ترسا می شود. وگرنه کار عشق که دخلی به دین ندارد! سهل وساده می رفت و عاشق یک دختر متدین متشرع می شد _مثلا صبیه ی استادش شیخ کنعان!_با مهریه ی چهارده سکه  ی بهار آزادی و یک حواله ی حج عمره…چه فرقی می کرد؟اما شیخ صنعان نرفت سراغ صبیه ی شیخ کنعان .او با عشقش به دختر ترسا،راز را پیچیده تر می کند و این  یعنی معماری  پیچیده تر . این جوری یک راز تبدیل می شود به دو راز .هم زن و هم ترسا.این یعنی یک معماری دو بعدی که قطعا زیباتر است از معماری یک بعدی.اگر نمی دانستید بدانید که شیرین هم اهل ارمن بوده است. یعنی فرهاد،عاشق دو راز شده بود.عاشق که نه ، گرفتار.ارمیا و آرمیتا هم هم چه قصه ای دارند؛شبیه قصه ی نظامی ،البته به شرط آن که خسرو ( یا خشی یا هر مایه دار دیگر) یک هو نزند زیر گوش شیرین و ببردش!آرمیتا فقط یک زن نیست،یک زن غریبه است.یعنی دو راز ، زن و غریبه گی.»

  نویسنده خواسته از آرمیتا ترسایی بسازد برای  ارمیا .ولی نتوانسته است وآرمیتا نه تنها تاثیری که دخترک ترسا بر شیخ صنعان داشت را ندارد بلکه اصلا تاثیری بر ارمیا نمی گذارد و در پیشرفت او نقشی ندارد.آرمیتا هم مانند اغلب شخصیت های این داستان ، تا آخر داستان برای ارمیا غریبه می ماند.

  از جذابیت های این کتاب فصل بندی آن است.رمان از معنا و در ک مفهوم شروع می شود.  در فصل دوم که فصل پنج نام دارد،امیر خانی در مورد خیابان پنجم نیویورک صحبت می کند ،که در  سرمایداری و سازه های انسانی غرق است وبا گردان کربلای پنج و  “ترکش خمسه خمسه” است که گذشته ارمیا را ورق می زند و او را به خواننده می شناساند. ارمیادر فصل مسکن، به دنبال محل تسکینی می گردد تا از فورانش جلوگیری کند و به او آرامش دهد، اما  آرامش را تا آخر داستان نمی یابد.در فصل چهارم تحت عنوان “پیشه” او با انتخاب شغلی برای خود ،زندگی روزمره را در آمریکا شروع می کند . آخر همین فصل است که ارمیا به شغل جدیدش فکر می کند، شغلی که به دغدغه اش پاسخ دهد.در فصل زبان ارمیا توزیع کننده گوشت حلال است.  با همزبانانِ  هم دین از مفهوم روشنی می گوید که کسی آن را نمی فهمد.در غربت ِ بی همزبان است که غربت ارمیاو دغدغه هایش معلوم می شود و در پایان این فصل است که “آلبالا لیل والا” برای ارمیا معنی می شود به “البلاء للولاء”. در فصل ژنتیک ازدواج ارمیا صورت می گیرد . در این فصل  امیر خانی می آورد:«نویسنده می نویسد:انسان غربی آخر الزمانی همان گره گوار سامسا است که اوج جهش ژنتیکی ش این است که صبح از خوابی آشفته بیدار شود و تبدیل به حشره ای عظیم شود. اما انسان شرقی آخر الزمانی بسیار پیچیده تر است.او صبح از خواب بیدار می شود و به جای یک حشره به دو حشره تبدیل می شود؛ مدرن و سنتی. شاید هم بیشتر.مثل ارمیا که فقط توی سرش هزاران هزار حشره می لولند…»در این فصل صحبت از ژن ها  است. از  استفاده ژن ماهی برای ماندگاری توت فرنگی کیک سارالی عروسی تا چسب ناخن سوزی(یکی از همسایه های ایرانی آرمیتا) که   بوی زهم ماهی می دهد و این به خاطر استفاده از مادۀ چسبندۀ یکی از پاهای هشت پا است که از طریق ژن به صمغ گیاهی چسب منتقل شده است. اصلا به  بهانه   نامۀ مهر و موم شدۀ سوزی با چسب ناخن است  که ارمیا متوجه  گم شدن سوزی می شود و به دنبال اومی گرددتا در آخر داستان که سوزی خود کشی می کند،مرگش را به گردن ارمیا بیندازند. امیر خانی که حالا معنا،پنج،مسکن،پیشه، زبان و ژنتیک را دارد به این فکر می کند که جای زمان خالی است و روز هفتم،فصل هفتم ،فصل زمان است پس فصل هفتم می شود مراثی  .نویسنده  آن را اینگونه توضیح می دهد:«زمان یعنی مرثیه ی زیستن…مرثیه هایی که می گذرند و تکرار نمی شوند…» و کتاب با مرثیِۀ تهمت به ارمیا و غربت بی نهایت  او رو به پایان می رود و به نقطۀهجرت می رسد.

امیر خانی  به واژۀ “بیوتن “   معانی و مفاهیم گونا گونی  داده است.  گاهی سوزی در نامه اش به اشتباه “وطن” را   ”وتن” می نویسدو خود نتیجه می گیرد که شاید وتنش دسته ندارد تا آن را بگیردو همراه خود داشته باشد. جای دیگر نویسنده اشاره می کند به “الوتین ” که در زبان عربی یعنی رگ گردن و “وَتَنَ” که یعنی قطع الوتین .جایی به “بیوِتن”که نام ویتامینی  است، که باعث نشکستن و ترک نخوردن ناخن ها می شود،اشاره می کند .

 به عقیده نگارنده، “بیوتن” قصۀ جست و جوی وطنی معنوی است و ارمیا این وطن را نه در ایران و نه در آمریکا که باید در خود جستجو کند.

 مطلب فوق اولین بار در فصلنامه سرمد/شماره5/بهار1388 چاپ شده است.

به سراغ من اگر می آیی

سپتامبر 7, 2009 با فاطمه رسولی

  اگر آمدی و دیدی که نیستم، تعجب نکن. شگفت زده شو.نم گوشه چشمت را نمی خواهم هنگامی که  می آیی و می بینی  که تجسم آرزوهایت رفته است،خواستار خشکی چشمه چشمانت هستم. چمدان هنگام سقوط از دستت حجم سنگین خاک کف خانه را نپراکند،لرزش زانوهایت و سستی پاهایت را می خواهم. اگر آمدی و دید ی خانه غبار گرفته ام را تاریکی بلعیده است ، فکر خرید چراغ نباش و حتی فکر این راهم نکن که پرده های ضخیم مخملی پنجره ها را کنار بزنی، برای فرار از نور پشت تمام پنجره ها دیوار کشیده ام.چه خوش لحظه ایست که می آیی و غبار خانه ام را با کوه غرورت که خرد می شود ، تازه می کنی.

بعد از در خود تنیدن و غوطه خوردن روی تکه های غرورت، دنبال عسل نگرد تا تلخی ام را شیرین کنی، قبل از رفتن تمام زنبورها را کشتم .